تبليغاتX
د مثل داستان

د مثل داستان

هر چی به او نزدیکتر می شد نفسش بیشتر می گرفت . تاریکی نمی گداشت تا شهر را ببیند. وقتی رسید که تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. وقتی به میدان شهر رسید دیدن صورت اون  تنها چیزی بود که خستگی اون را از تن بیرون کرد. در باز شد و سید جلو آمد بعد از شیش - هفت ماه دوری دیدن یه دوست خیلی حال می داد. گرمی صورت سید سردی هوا را کم کرد .

حالا شنیدن خبر برگشت اون به این دنیای پر راز نیز که دیگه ........بابای امیر


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 14:15 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

گاهی وقتا برای نوشتن یه زندگی تمام دنیا نیز اگه کاغذ بشه کافی نیست

امروز سالگرد شروع زندگی مشترک من وهمسرمه

که قد یه دنیا کاغذ باید بنویسم

به خاطر همه چیز از اون ممونم و سپاس گذار

خانم جان خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی مخلصیم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 14:0 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

روبروی آیینه می ایستد . با حوصله آخرین عیبها را نیز برطرف میکند . به آیینه لبخندی می زند و در دلش  می گوید عجب عروسکی شده ام. می خواهد خارج شود ، اما باز بر می گردد . صدای اذان از مسجد شنیده می شود. باز به آیینه نگاهی می کند شیر آب را باز می کند. به اتاق خود می رود چادر نمازش را بر می دارد و قتی بر می گردیو خود را در آیینه می بیند . صورتش را به آیینه نزدیک می کند وآرام در گوش خود می گوید حالا فرشته شدی.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 5:24 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

در باز شد پیری موی سپید کرده در آستانه در ایستاد . به احترام او کودکان بر خواستند ونشستند .

پیر با گچی سپید روی لوح سیاه نوشت :  خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

و کودکان به همراه او در دفترهای سپید خود با مرکبی سیاه نوشتند :خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 5:15 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

امروز وقتی وارد دنیای اینترنت شدم

به صفحه ای رسیدم که خیلی خوشحال شدم و به عنوان یه همشهری احساس خوبی به من دست داد

آثار یه خوشنویس قالهری

برای دوست خوبم آرزوی موفقیت دارم

و اما این هم آدرس اون صفحه

روح ا.. حسین زاده قالهری


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 10:43 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

هر روز می امد و کامنت ها را نگاه می کرد .

و فورا می رفت قسمت وبلاگ دوستان را می دید. اول فکر کرد اشتباه می کند .اما نه درست می دید.بلاخره پرید.اون هم پرید جای خالیش را یه خاطره پر کرد. به عظمت تمام داستانکاش

خدا حافظ یار روزهای بهاری .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 23:41 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

درست در مقابل من با چشمانی ریز ایستاده بود. خیلی دوستش نداشتم  و  از اینکه بازیچه همه بود از او متنفر بودم. برایم باور اینکه کسی که از اول تا حالا با تو بوده و حال هر لحظه توسط یکی دستمالی بشی سخت بود . اما از آنکه هدفت من بودم یه کمی تحملت را برایم امکان پذیر می کرد. حالا تو دوباره به من نگاهی می کنی و خوشحالی که یکی پیدا شده  تو را برای یه لحظه بازی بدهد . وقتی انگشتانش را روی بدنت حرکت می داد احساس خوبی داشتی و وقتی با انگشت شصتش  روی شکمت را فشار داد برای لحظه ای چشمانت را باز و بسته کردی مثل اینکه برق از چشمانت بپرد من نیز همان لحظه چیزی درونم به حرکت در آمد . احساس کردم گرم و گرم تر می شوم . صدایی از درونم برخواست. نا خود آگاه متوجه شدم باز هم موجی درونم به حرکت در آمده و نا خواسته برای تو و او حرفهایی دارم. حالا او از تو دست برداشته  اما دلش نمی آید تو را رها کند و با چشمانی نافذ بر- و - بر من را  نگاه می کند. چشمانش از روی خستگی روی هم می افتد .  و در حال که تو را در دستانش محکم نگاه داشته است روی مبل به خواب می رود . و تنها من و تو  می مانیم . موسیقی قطع می شود گوینده برنامه  به چشمان تو  خیره می شود و تو به صورت من ـ که از درونم نیم تنه مجری را قاب گرفته ام ـ خیره می شوی و بلاجبار من وتو به حرفهای او گوش میدهیم. او آرام غلطی می زند و تو از دستانش رها می شوی و از روی مبل به زمین می افتی و برق از چشمانت می پرد.و من از برق نگاهت درون دلم خال می شود و از ترس از دست دادن تو چشمانم سیاهی می رود و دیگر صدای مجری شنیده نمی شود.  درونم کم کم سرد می شود و من نیز به خواب می روم انگار نه انگار کسی  تو را نوازش کرده و نه انگار من را روشن نموده اند.  حالا تو به گوشه ای و باطری هایت به گوشه ای دیگر افتاده است .   

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 3:11 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

با عجله کیفش را باز کرد و دو بطری خالی را ازدرون آن خارج کرد . نگاهی به طراحی بطری ها انداخت،خیلی زیبا بودند. دو بطری سه گوش که که روی آن نوشته شده بود" ۷۰% الکل خالص با تصویری از "دولیوان گیلاسی کوچک" روی هر بطری برجستگی هایی داشت که برای نگهداری بطری روی آن طراحی شده بود . با حوصله بطری ها را تمیز کرد و سپس بطری ها را از دلستر پر کرد . به اتاق پذیرایی رفت و دو بطری را روی میز گذاشت . چند قدم به عقب برگشت و روی مبل کنار میز تلفن نشست و به بطری ها خیره شد. خیلی قشنگ و واقعی بودند.لبخند رضایت روی لبهایش نشست. در باز شد و دخترش وارد پذیرایی شد.با شوق به سمت مادر دوید قرآن و رحلی را که مدرسه به او جایزه داده بودند را به مادر نشان داد.دخترش را بوسید و رحل و قرآن را از او گرفت و به سمت میز رفت . رحل را میان دو بطری روی میزباز کرد و قرآن را روی آن قرار داد . دخترش چند قدم عقب عقب رفت و از میان حباب های درون بطری به تماشای قرآن و رحل نشست.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 19:11 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

خاطرات بره سپید

با عنوان" نشخوار های بره سپید " به روز شد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 23:55 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری

بلند فریاد می زد: آدامس آدامس . پسرک کنار میدان ایستاده بود و نگاهش به اتوبوس کنار میدان بود . نگاهی به پول درون جیبش کرد ، خیلی زیاد نبود . دوباره بلند بلند فریاد زد :آدامس آدامس .شاگرد اتوبوس، اتوبوس را دور زد . دستمال دستش را دور گردنش انداخت و داد زد:"  نبود ۴نفر دیگه، رفتیما ؛ کسی نبود"  پسرک نگاهی به پول هایش کرد و نگاهی به اتوبوس .از دور زن و مردی ساک به دست دوان دوان خود را به اتوبوس رساندند و سوار شدند. راننده اتوبوس سرش را از اتوبوس بیرون داد ، شاگرد را صدا زد و گفت :احمد سوار شو که دیر شد. اتوبوس حرکت کرد و صدای شاگرد تنها باقی ماند که بلند می گفت : برای سلامتی آقا امام زمان صلوات .اشکهایش پسرک اجازه نداد دور شدن اتوبوس را ببیند. تنها زیر لب آرام گفت :السلام علیک یا صاحب الزمان
ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 2:43 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

وقتی با انگشتانش تنم را لمس می کرد احساس خوبی نداشتم. نگاهش خیلی صمیمی نبود. بیشتر بجای اینکه من را نگاه کند نگاهش به کسی بود که روبرویش بود .من فقط برایش یه بازیچه بودم. احساس کردم کسی ما را زیر نظر دارد . ولی اون اصلا عین خیالش نبود . بلاخره مرد بلند شد و به سمت ما اومد. خیلی سعی کردم به او بفهمانم ،اما انگار زبان من را نمی فهمید. تمام حواسش به او بود .مرد وقتی نزدیک شد روی شانه های او زد . یه لحظه نگاهش را از او دزدید . وقتی برگشت اول به سرعت به مرد نگاهی کرد و بعد من را محکم با انگشتانش برای آخرین بار لمس کرد. به مرد لبخندی زد و من را به او نشان داد. مرد دستی به سبیلهای بلندش کشید و وقتی من را دید خنده ای کرد . من را به او سپرد . هنوز چند قدم آنطرفتر نرفته بود که من را یه تا زد و بعد من را نصف کرد . و به خانم نگاهی کرد و گفت :خانم بلیت ..........


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 1:33 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

 دوست داشت هر چه زودتر صبح شود.چشمانش را بست که سیاهی شب را نبیند. صدای موذن را که شنید چشمانش را باز کرد . تمام قد روبرویش ایستاده بود . داشت  با حوله آب دستانش را خشک می کرد . به نماز ایستاد و بلند گفت : الله اکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــبر.کلمات را بلند بلند می خواند و مستحبات را شمرده به جا می آورد .وقتی نمازش تمام شد. سرش را اول به سمت راست و بعد به چپ بر گرداند . وقتی نگاهش با نگاه همسرش گره خورد .زن اشکهایش را پاک کرد و آرام گفت: قبول باشه حاج آقا. و دوباره از درد لگدهای دیشب حاج آقا به خود پیچید و سر خود را زیر پتو کرد و آرام آرام گریست .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 0:36 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

باران می بارید . صدای شلیک گلوله را که شنید . تنها توانست مسیر گلوله را تصور کند.

وقتی سرباز ها رفتند باران تن زندانی را غسل می داد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 1:39 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

از روی صندلی بلند شد . به سمت تریبون حرکت کرد. آرام خود رابه پشت تریبون رساند  لیوان آب را برداشت  همه آب درون لیوان را خورد . به جوان که پشت پرده بود نگاهی کرد . لیوان آبرا به او داد و آرام گفت : عذر می خوام می شه این  لیوان را آب کنید . به سمت تریبون آمد و سپس چند ضربه به میکرفون زد و شروع کرد : سلام - اجازه بدهید ابتدا خلاصه کتاب جدیدم را معرفی کنم . " عطش در کربلا " صدای او در صدای کف زدن حضار گم شد.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 0:14 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |


فردا روز معلم بود. یک ورق کاغذ بزرگ برداشت و روی آن یه شاخه گل سرخ کشید و با دقت آن را رنگ کرد . نگاهی به ساعت کرد و خوابید.
با صدای آژیر بیدار شد . سراسیمه نقاشی اش را برداشت و از خانه خارج شد.
وقتی جلو مدرسه رسید باورش نمی شد، همه جا با خاک یکسان شده بود ؛ حتی اتاق معلم ها .
نقاشی اش را چند تا زد، با آن موشکی ساخت و فریاد زنان آن را به آسمان پرتاب کرد.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 13:9 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |


در حال خارج شدن از بیمارستان بود.نگاهی به صورتش کرد. مانده بود به او چه بگوید سر خود را تکان داد وآرام گفت: متاسفم ، دیر آمدید.اشک در چشمانش حلقه زذ . پاکت داروها از دستش روی سنگ فرش بیمارستان افتاد.چادرش راروی صورتش کشید و شیون زنان نشست. هنوز صدای مردانی را که کنار میدان آرام می گفتند : دارو ،دارو را بخاطر داشت.
ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 13:8 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |


به تو که نزدیکتر می شوم از خودم بیشتر بدم می آید. چند بار سعی می کنم تا مسیرم را تغییر دهم اما نمی شود. رها شده بودم تا به تو برسم . چشمانم را از سر شرمساری می بندم ،وقتی پوست تورا شکافتم ، خود رادر تاریکی یافتم. صداهایی را می شنیدم  که نزدیک و نزدیکتر می شدند . می دویدند تا زود تر به تو برسند. تو را از چنگ همدیگر می دزدیدند و بلاخره یکی از آنها تو را بالای سر برد و فریاد زند : مشک را از او گرفتیم .
ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 13:7 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

 

به سرعت به سمت کمد لباس هایش دوید . یکی ، دو دست لباس برداشت و از خانه بیرون زد . به لاستیک دو چرخه پدر که پنچر بود نیم نگاهی کرد . به طرف  در حیاط دوید . ایستاد و به عقب برگشت ، نگاهی به تک درخت درون خانه انداخت ؛ اشک در چشمانش چرخید و درخت را لرزاند . فورا با پشت دست چشمانش را پاک کرد . دلش نمی خواست درخت را لرزان ببیند.صدای شلیک گلوله او را به خود آورد . با عجله خود را جلو درب حیاط رساند به سمت  نخل برگشت و بلند فریاد زد : ایستاده بمان تا برگردم ، برادرانم هنوز ایستاده اند.روبنده اش را انداخت و به طرف ماشین دوید . دیگر درخت چمانش را نمی دید . ماشین حرکت کرد و صدای هق هق گریه هایش در صدای شلیک گلوله های توپ گم شد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 12:50 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

صدای در را که شنید به زحمت بلند شد . با چادرخود که دیگر کاملا خیس بود صورتش را پاک کرد و آن را به دور کمرش گره زد و به سمت در حرکت کرد. لباس های روي بند را كنار زد و خود را به در رساند. در را که باز کرد، ریحانه خود را درآغوش مادر انداخت. وقتي خوشحالي ريحانه را ديد. به انتهاي كوچه نگاه  كرد و اشكهايش را تند تند با گوشه چادرش پاك كرد .ريحانه خود را از مادر جدا كرد .چند قدم به عقب برگشت

دستش را به پشت ديوار برد .وقتي دستش را برمي گرداند، دستش در دست مردي بود .او را به سمت خود كشيد . وقتي نگاهش به صورت او افتاد . ديگر نتوانست اشكهاي خود را پنهان كند .باور ش نمي شد او برگشته است . جلو آمد دستان مردانه اش را به دور او و ريحانه حلقه زد و با بغض گفت:براي تمام اين سالها ممنون.

امروز من دوباره متولد شدم .  


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 18:14 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

                (با تشکر از دوست خوبمابراهیم عزیزاز بابت راهنمایی های بی منت و دوستانه اش)   

نگاهی به ساعت روی دیوارکرد. با عجله آبی به صورتش زد و از خانه خارج شد . به سر کوچه رسید، احساس کرد کسی پشت تیر چراغ برق او را می پاید. یاد خواب دیشب افتاد. به تیر چراغ برق رسید. . مسعوداز پشت تیر بیرون آمد و او آرام به دنبالش حرکت کرد.به پشت سر نگاهی کرد، از پشت تیر دود اندکی بر می خواست. دلش شور می زد؛ دباره یاد خواب دیشب افتاد. مسعود در حالی که جلو می رفت از جیب خود عطر مخصوصش را بیرون آورد و مقداری به کف دستش مالید و بعد دستانش را به صورتش کشید .همیشه این عطر برایش خاطره انگیز بود. طبق معمول به پارک که رسیدن به قسمت خلوت پارک خزید. دیگر شک نداشت، درست عین همان خواب ! مسعود روی نیمکت چوبی منتظر نشست تا او بیاید. وقتی نشست مثل همیشه دستش را پشت کمر او انداخت. مژگان آرام خنید او نیز خندید . تصمیمش را گرفت دلش را به دریا زد و آرام لبهایش را جلو برد و در گوش او گفت: چشمانت را ببند و تا ده بشمار.او نیز چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن:1-2-3-......10.چشمانش را باز کرد ، مژگان رفته بود و فقط یک تیکه کاغذ روی نیمکت بود که  روی آن نوشته بود" دستها آلودست، در مرداب گل لاله نخواهد روید".مسعود به اینطرف و آنطرف نگاهی کرد.مژگان رفته بود.از میان کیف پولش یک نخ سیگار بیرون آورد و کاغذ را مچاله کرد و زیر پایش له کرد،سیگارش را روشن کرد و تلفن همراه خودرا بیرون آورد و با کسی تماس گرفت. پکی به سیگار زد و گفت:سلام عزیزم، من تا نیم ساعت دیگر می آیم و آرام درخم پیچ پارک گم شد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:15 توسط علی رضا عزیزالهی قالهری |

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


به نام او که سیال است و ملموس.
به تمام هنرهای دنیا علاقه دارم ،ولی
عکس برایم معنای دیگری دارد. اهل کاشانم من.
خانه ام در روستا. بوی کاهگل هایش می کند من را مست.
مردمانی دارد با حال آب هنوز هم پای سپیدار هایش جاری است
شغل من عکاسی ست ویزور دوربینم رامی شویم هر روز با اشک درون
اینجا نفس آدمهاخالی از دود و دم است پشت پرچین نگاه آنها
سادگی سیال است من نمازم را هر روزپای سجاده احساس
شما می خوانم و به این می اندیشم که کجا این تن خاکی را
به جا می گذارم

آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

دوباره بی خبر می آیی و ....
یه داستان واقعی
آیینه
درس اول
بخش تبلیغ
داستانک - 27(سید پر)
داستانک-26( رابطه )
داستانک-25(حباب)
خاطرات بره سپید
داستانک-24 (سلام)

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات

رادیو


M.R.H Company خبرنامه





Powered by WebGozar

اس ام اس آمار این هم یه جایی برای نظرات شما
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig